خدانویس
تجربیات و تحریرات یک بنده خدا
قالب وبلاگ

کسی گفت که چیزی را از یاد برده ام. ملای رومی گفت:

 
ادامه مطلب

[ یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ وحید ] [ نظرات (0) ]

گروهی نشینند با خوش پسر

که ما پاکبازیم و صاحب نظر

ز من پرس فرسودهٔ روزگار

که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار

از آن تخم خرما خورد گوسپند

که قفل است بر تنگ خرما و بند

سر گاو و عصار از آن در کَه است

که از کنجدش ریسمان کوته است


بوستان (سعدی نامه)، باب هفتم، قسمت پایانی حکایت هجدهم

[ چهارشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ وحید ] [ نظرات (0) ]

ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.


گر تو قرآن بدین نَمَط خوانی

ببرى رونق مسلمانى


گلستان سعدی، باب چهارم، حکایت چهاردهم 

[ سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ وحید ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 3312